فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى

 

چه شام و چه مصر و چه بر و چه بحر

همه روستایند و شیراز شهر

 

خوب تمام شد یعنی دارد تمام میشود یعنی دارد لنگان لنگان میرود پی کارش،زمستان را می گویم دیگر، این ماه اسفند هم بگذرد کلک سال 1387 کنده می شود و به 88 اش می رسیم.

تا همین چند سال پیش عید که می شد معلمان نازنینمان یک پیک نوروزی را وبال گردن خانواده و فک و فامیلمان می کردند و آخرش هم نصف و نیمه تحویلشان میدادیم و تا امروز هم فلسفه این پیک نوروزی که 13 به درمان را خراب میکرد را نفهمیدم....

خلاصه اینکه امسال پیک نوروزی ندارمنیشخند

 

 

شیراز همیشه قشنگه ولی بهارش یه چیز دیگه است،ما هم داریم میریم تا 14 فروردین ایشالا....شما هم تشریف بیارید قدم بر سر، چشم .....چشمک

عیدتون مبارک تشویق

لحظه تحویل سال هنگام خوندن حول حالنا ما رو هم دعا کنید

سفر همه هم بی خطر ایشالا

خداحافظ تا بعد عید

   + سیده ی کوچک ; ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٧
comment نظرات ()

خوشا پر کشیدن پرستو شدن...

راست می گفت آن بسیجی که روی یکی از دیوارهای دوکوهه نوشته بود: ((ای کسانی که بعدها به این ساختمان ها میآیید تو را به خدا با وضو وارد شوید))

فرقی نمیکند کجای دو کوهه باشی در کدام ساختمان،در حسینیه حاج همت باشی یا در حسینیه گردان تخریب در آن دل شب در کنار آن قبرهای خالی،فرقی نمیکند کجا باشی فقط با وضو باش که محرم اسرار خوبان خدا میشوی.

فرقی نمیکند کجا باشی فقط با وضو باش چه در فتح المبین که باید نشان از مردان بی نشان و سربلندش پرسید و چه در کنار اروند که باید ذره ذره غبار دلت را به آبش بسپاری.حتی در شلمچه که دریچه های آسمان را به رویت گشاده می بینی، فقط باید همراهش شوی قدم به قدم و گوشت را به نجوای غروب آنجا بسپاری غروبی که آدم را دیوانه میکند...

فرقی نمیکند کجا باشی فقط با وضو باش حتی در کوچه ی آشتی کنان شهدای فکه، شهدایی که دیگر تشنه نیستند،حتی در سه راه شهادت طلائیه آنجا که معبری از جنس نور است و حتی در دهلاویه،هویزه،شرهانی........

هر کجای این خاک ها که قدم بر میداری با وضو باش و گاهی سرت را به سوی آسمان بلند کن شاید پروازشان را بر فراز ابرها ببینی.

   + سیده ی کوچک ; ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٠
comment نظرات ()

ما معتکفان کوی عشقیم.......

من داغدار ذکرهای آخرینم 

من بی قرار خیبر و فتح المبینم

من زائر مصداق های سرخ مرگم

من داغدار غنچه های برگ برگم

پایم درون قتلگاه فکه گیر است

قلبم میان تنگ چزابه اسیر است

من عابد و سنگر برایم همچو دیر است

من جرعه نوش ساغر روز الستم

آن روز من با فاطمه_س_میثاق بستم

 

 

مسافر میعادگاه افلاکیانم،قطعه ای از آسمان،مسافر جنوب.....

چه کسی باور میکرد آنجا زیارت گاه شود؟

هر چه هست همانجاست،توی همان سنگرهای خاکی

آنجا هم بوی کربلا میدهد،میشود هوایش را استشمام کرد

این عکس مال تشییع شهدای چند ماه قبل تهران،فکر کنم استعدادم توی عکاسی بد نباشهچشمک

 

   + سیده ی کوچک ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٢
comment نظرات ()

 

 

 ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز

کان سوخته را جان شد و آواز نمیاد

این مدعیان در طلبش بی خبرانند

کان را که خبری شد خبری باز نیامد

 

   + سیده ی کوچک ; ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱
comment نظرات ()