فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى

من و اتوبوس و خدا

ساعت 3 بعد ازظهر توی اتوبوس نشسته بودم و داشتم از دانشکده برمیگشتم خونه روزی که از ساعت 8 تا 12زبان اجنبی داشتم و صدای استادمون توی سرم هنوز که هنوز میچرخید بعدش هم درس شیرین زبان مادری و داستان اون پادشاهی که عاشق کنیزش میشه و .......بقیش هم بماند.

خلاصه اینکه دو تا خانوم سوار اتوبوس شدند(توی اون گرما و سر ظهری اینقدر با آب و تاب با هم صحبت میکردند که آدم فکر میکرد تازه 7 صبحشونه که اینقدر سرحالند.) اومدن وایسادن کنار من.من هم از سر بیکاری به حرفشون گوش کردم(در مورد درست بودن یا نبودن کارم بعدا صحبت میکنیم).

یکی از اون خانوم ها برگشت به اون یکی گفت :چه قدر شمابرای من خوش یمن بودی از صبح که شما رو دیدم هر اتفاق خوبی که میتونسته برای یک نفر بیفته برای من افتاده... من احساس کردم خدا چه قدر امروز من و دوست داره،اونقدر دوستم داره که اول صبحی شما رو سر راه من قرار داده بود و بعد از اون هم کارهام به بهترین وجه ممکن پیش می رفت و........

من همچنان دارم به حرفشون گوش میکنم.

اون خانوم خوش یمنه گفت:ما گاهی وقت ها یادمون میره هر روز صبح که پا میشیم به خودمون بگیم امروز هم خدا دوستمون داره،نمیخوایم نعمت ها و محبت هاشو ببینیم، به خودمون بگیم امروز هم یکی از بهترین روزهای خوب خداست........،ما فقط هر روز که خوشحال باشیم میگیم خدا دوستمون داره، ولی اگه ناراحت باشیم یا کسل اون روز یکی از بدترین روزهایی میشه که خدا میتونه برای یه نفر قرار بده بعد اگه اون موقع تو من و میدیدی به خودت میگفتی ای از شانس بد من....،من برای تو خوش یمن نبودم،خدا امروز هم مثل بقیه روزها دوستت داره ........

من هم به این فکر میکردم خدا ساعت 3 بعدازظهر،توی اتوبوس،بعد از کلاس زبان اجنبی و زبان شیرین مادری،توی اون گرما چه قدر آدم و میتونه دوست داشته باشه.

   + سیده ی کوچک ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٤
comment نظرات ()

 

یکی از شاگردان خاص امام جواد (ع)میگوید:

من در بستر بیماری افتادم بیماری آن چنان سخت که از بازگشت و سلامتی و بهبود، کاملا مایوس شدم و مرگ را در چند قدمی خود یافتم.وحشت مرگ بیش از مریضی بر من سایه انداخت و سراسر وجود مرا گرفت.آن چنان که شب و روز از وحشت مرگ میگریستم نه از درد بیماری.

امام جواد (ع)که از بیماری من آگاهی یافت با تنی چند از دوستان به عیادتم آمد و به محض اینکه حال مرا جویا شد،عقده ی دلم گشوده شد و ترس و وحشتم را از مرگ به حضورشان ابراز کردم .

امام فرمودند: میدانی چرا از مرگ میترسی بنده ی خدا ؟

من ماندم و امام ادامه دادند: ((برای اینکه مرگ را نمیشناسی.بگذار با مثالی مرگ را برایت ترسیم کنم.تو اگر تمام تنت آلوده به چرک و کثافت و زخم باشدو بدانی با رفتن به حمام همه این زخم ها و آلودگیها پاک میشود،آیا مشتاق استحمام نمیشوی؟))گفتم : چرا یابن رسول الله ترجیح میدهم هر چه زودتر حمام کنم و از آن زخم ها و آلودگی ها پاک شوم.

امام فرمودند: (( مرگ برای مومن به منزله ی حمام است.آخرین منزلگاه و جایگاه شستشو از آلودگی های گناه.مرگ،رها شدن از رنج و اندوه است و پیوستن به آسایش و شادمانی.غم به دل راه مده و شادمان باش از این سفر شادی آفرین.))

پس از این کلام آرامش بخش امام،انگار همه ی آن غم و اندوه از دلم گریخت و جای خود را به سکون و آرامش و نشاط داد.

برگرفته از کتاب آسمانی ترین مهربانی (سید مهدی شجاعی)

   + سیده ی کوچک ; ٥:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٧
comment نظرات ()

من و یه امید و یه رمضان

 کم کم غروب ماه خدا دیده میشود

۴ پست قبل بهتون گفتم زود میگذره زودتر از اونی که فکرش رو بکنی، اون وقت یکهو می بینی شب عید فطر و دیگه فردا روزه نمیگیری.

تا اومدم به خودم بجنبم دیدم هفته ی اول گذشت،از نیمه گذشت،شب های قدر هم گذشت،اونقدر گذشت که حالا سحر آخرش هم داره میگذره.

نمیدونم چرا این سه ماه پشت سر هم اینقدر زود تموم میشه اول رجب،بعد شعبان و بعد هم رمضان.دیگه امیدم به همین ماه مبارک بودولی..... وای اگه رمضان هم منو آدم نکرده باشه.....

عیدتون مبارک

   + سیده ی کوچک ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٩
comment نظرات ()