فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى

غریب

سلام

خدا توی این چند سال زندگیمون دوستای خیلی خوبی رو سر راه من گذاشت،اون قدر خوب که خدا میدونه........البته خوبی که از خودم مننیشخند

یکی از اینها یه بچه مشهدی فوق العادست که هر وقت اراده میکرد و یا رضا میگفت هر کجا که بود طی الارض میکرد و سر ازصحن انقلاب در میاورد.ولی حالا دوساله که داره اون نقطه ی کره ی زمین زندگی میکنهگریه،فائزه سادات یه بچه مشهدی بامرام که حالا هم با نظرهای قشنگش تنهام نمیذاره،دلم براش خیلی تنگ شده.....

چند وقت پیش ازش خواستم زحمت این پست و بکشه اون هم لایق دونست و جواب داد. مطمئنم شما هم مثل من لذت می برید.

صحنه اول:

می گوید بنویس! می گویم از چه بنویسم؟ میگوید از دلتنگی هایت،از اینکه بچه مشهدی و مشهد نیستی،از اینکه ولادت آقا هست و تو نیستی...

آقا!مگر می توانم بنویسم؟مگر نوشتن از تنهایی و غریبی به همین آسانی هاست؟!چه کسی جز خودتان مرا می فهمد؟ یادم می آید وقتی بعد از نه ماه دوری،تنهایی و کشیدن بار غربت آمدیم مشهد،تا نیامدم حرم دلم آرام نشد! اولین دیدار بعد از ماه ها دوری...

وقتی از بخش بازرسی رد شدم برای لحظه ای ایستادم.زیر آفتاب به آفتاب گنبد تو خیره شدم.دلم می خواست تمام این 9 ماه دوری را تلافی کنم!نگاهم می کردی،نگاهت می کردم.

 

صحنه دوم:

من بودم و تو و 9ماه حرف که روی دلم تلنبار شده بود.مرا می دیدی تورا می دیدم!شروع کردم به خواندن زیارت نامه اما چه خواندنی!دلم می لرزید یا صدایم می لرزید یا اشکهایم می لرزید نمی دانم.شاید هم همه با هم!السلام علیک یاوارث آدم صفوة الله...السلام علیک یاوارث عیسی روح الله...السلام علیک یاوارث محمد رسول الله...السلام علیک یاوارث امیرالمونین...السلام علیک یاعلی بن...موسی..الرضا!

سلام عزیز من!سلام محبوب من!سلام عزیزترینم!سلام آقا!آقا اگر بدانید که چه قدر دلم تنگتان بود!..اگر بدانید که در این نه ماه چه کشیدم..اگر بدانید که آن روزی که یکی از ایرانی های اینجا آمد مشهد غم دنیا روی دلم هوار شده بود!از آن روز تا حالا ...نه از همان لحظه ای که پا از مشهد گذاشتم بیرون دلم را گذاشتم پیش شما.حالا هم نیامده ام که پسش بگیرم.آمده ام مطمئن شوم که قبولش می کنید یا نه!

 

صحنه سوم: 

دوباره برگشته ایم.به همان جا که بودیم.می دانی از چه چیز دلم می شکند؟از اینکه ولادت هر امامی شد مارا کنار خودت نگه داشتی و حالا که نوبت خودتان شده...

اما من که گله ای ندارم.در آن سه ماه برای مهمانهای دیر آشنایت سنگ تمام گذاشتی.تو مولا بودی و اشتیاق بنده ات را به خودت می دانستی.هرچه ولادت و مناسبت بود در آن سه ماه نگذاشتی از کنارت تکان بخوریم!مگر چه قدر برای در کنار تو بودن وقت بود؟همه اش سه ماه اما ما که نمی فهمیدیم،قدر نمی دانستیم خودت نمی گذاشتی که از تو دور شویم.نیمه شعبان هر کار کردیم برویم تهران نشد.بقیه اش بماند!

حالا دوباره این منم و تنهایی اینجا و ولادت کسی که امروز و فردا می آید و آن کس محبوب من است.مثل همیشه عیدی ما یادت نرود آقا!

فقط حرف آخر:دلم برای تک تک صحن های حرمت تنگ شده،برای اینکه جلوی پنجره فولاد بنشینم و فقط به عظمت خدا نگاه کنم تنگ شده،دلم برایت تنگ تنگ تنگ است!ولادتت مبارک آقا!

 

 

   + سیده ی کوچک ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱۸
comment نظرات ()

یه جمله ی فوق العاده

هر وقت در زندگی به یک در بزرگ که یک قفل بزرگ روش بود رسیدی،نترس و نا امید نشو چون اگه قرار بود در باز نشه جاش یه دیوار میذاشتن.

   + سیده ی کوچک ; ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٥
comment نظرات ()

من و سه شنبه و یه شاعر

حرف های ما هنوز ناتمام.......

تا نگاه میکنی:

                 وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!!!

 

پیش از آن که با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر میشود

 

آی......

ای دریغ و حسرت همیشگی!!!

 

ناگهان

       چه قدر زود

           دیر میشود!*

 

سه شنبه 8/آبان/86 در کلاس ادبیات بود که فهمیدیم شاعر کوچه های گتوند هم میتواند بمیرد، برود، لحظه ی عزیمتش فرا رسد.آن روز بود که دیدیم کلاس ادبیاتمان سکوتی غم بار را به خود گرفت،آن روز بود که دیدیم در شهرمان دیگر به جز خاطره هایش و همین شعر بر روی عکس ها و پوستر هایش  چیزی نماند....

 

دکتر قیصر امین پور*

   + سیده ی کوچک ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٧
comment نظرات ()

من و کتاب و خواهرم

چند وقت پیش من و خواهرم داشتیم کتاب هایی رو که از عنفوان کودکی ما مونده بود رو نگاه میکردیم(جدای اون کتاب هایی که به فرزند خواهرمون به ارث رسید و من دیگه خبری از اون کتاب ها ندارم)سوال دیدم کتاب هایی رو که از سال۷۳، ۷۴مال من بوده سالم مونده یعنی وقتی که من 4، 5 سال بیشتر نداشتم ( یک عادت خیلی خوب که خواهرم بزرگم به ما یاد داد این بود که هر کتابی رو که می خریدیم اول کتاب، تاریخ و محل خرید رو واین که این کتاب مال کی هست رو مینوشتیم سر همین مسئله با یکی از خواهرم هام بچه که بودیم خیلی دعوا داشتیم اون میگفت این کتاب مال منه و چون بزرگتر از من بود سریع اسمش رو میرفت اول کتاب مینوشت ولی چون من هنوز وارد کاروان کودکان رهرو علم و دانش نشده بودم و سواد نداشتم میرفتم اسم اون رو خط میزدمشیطان،این روند اونقدر ادامه پیدا میکرد که بزرگتر های ما میومدن اسم هردوتامون رو مینوشتند.بزرگتر از اون موقع هامون که شدیم یاد گرفتیم یک کتاب میتونه مال همه باشه نه فقط اون کسی که خریده)خلاصه داشتم میگفتم،اکثر اون کتاب ها رو هم یا برادرم خریده بود یا خواهرم (از بچگی روی من کار فرهنگی انجام میشده) دیدم همین نیم چه کتاب خونی هم که هستم باید از یک دانه برادرم و خواهرم کمال و جمال قدردانی رو داشته باشم.

پی نوشت١: بد نیست هر از گاهی، خدایی نکرده ، آدم یه خورده کتاب هاشو ورق بزنه ببینه سالمند یا نه.

پی نوشت٢: بد نیست هر از گاهی  یه خورده ول خرجی کنید و برای اطفال در منزلتون کتاب بخرید.

پی نوشت٣: فردا تولد خواهرزاده ی مان است،این شازده ی ما کودک روز قدره 3 سال پیش 3آبان،21 ماه رمضون به دنیا اومد و شد آقا امیرعلی.تولدش خیلی مبارک.هورا

پی نوشت۴: یکشنه هم تولد یکدانه برادرم،از همین حالا یک تبریک بزرگ برای این سید عزیز.ماچ

پی نوشت۵:نتیجه میگیریم مامانمون چه پسر و دخترهای دسته گل و با فرهنگی رو تقدیم جامعه کردنتشویق، خدا ایشالا هممون رو در پناه حق حفظ کنه.نیشخند

 

   + سیده ی کوچک ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢
comment نظرات ()