فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى

هر چه آن خسرو کند شیرین بود...!

گاهی اوقات به این نتیجه میرسم فرار کردن از این زندگی مدرن هم بد نیست، اینکه برای چند روز هم که شده دور باشی از همه چیز...که حتی خط موبایل هم آنتن نده! و تو می مونی و یه محیطی که فقط آرامش محض! و اون چیزی که باعت میشه تو توی این یه هفته عالمی داشته باشی برای خودت، همون فال شاخ نبات پسرک فال فروش خیابون شریعتی ِ.

و همه سال ات به همین یه هفته ختم میشه،واین یعنی خدا خیلی کارت درسته،دمت گرم!!

.

.

.

گاهی اوقات سختی کشیدن توی زندگی بد نیست باعث میشه طرف بسوزه و جیزش در بیاد و  آدم بشه!بعد اون وقت میفهمه که بدتر از اون اتفاق هم می تونست بیفته پس در کل هنوز جای شکرش باقیه و این یعنی خدا خیلی بلده خدایی کنه!!

.

.

.

و این بازم برای تو،تویی که میدونم می خونی بهترین دوست من!

خدا کسی رو جواب نمیکنه،به آقایی خودش می بخشتمون.سال نو یعنی تنفس مجدد زمین،این بار تو نفس بکش!!

 

اضافه نوشت١)سال نو مبارک!

اضافه نوشت٢)آن وضو را تو وضو گوی که در شستن دست/شستن دست تو از خواهش دنیا باشد.

اضافه نوشت٣)الهی هب لی کمال الانقطاع الیک

خدای من!یاری ام کن،مرا در مسیر خودت،تا تمام بندهای وابستگیم را ببرم!!

اضافه نوشت۴)حول حالنا الی احسن الحال...

اضافه نوشت۵)داشتیم اما حالا دیگه نداریم...

   + سیده ی کوچک ; ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

اتوبوس نوشت 3

وقتی قرار باشه یه روزت گیر داشته باشه از همون اول صبح همه چی شروع میشه،وقتی هیچی بر وفق مرادت نیست،وقتی کارها اونجوری که میخوای پیش نمیره، وقتی به سادگی همه چی تو هم می پیچه!

 

تو اتوبوس نشستم... چه روز سختی بود!

 

از همون اول صبح وقتی که حس کنی احساس مسئولیتت گل کرده و چیزی به نام وجدان هم داری..،وقتی که ناجوانمردانه وارد یه بازی میشی،وقتی میگم چرا من؟!میگه چون خدا دوستت داره!

ای از دست این خدا...!خیلی وقت ها به این نتیجه رسیدم من ظرفیت این مدل دوست داشتن خدا رو ندارم!

 

چیزی بدتر از این نیست که توی ترافیک  اونم تو اتوبوس شلوغ،اونم شب عید نشسته باشی و راننده هم رادیوشو روشن کنه،بعد چند دقیقه که گذشت تو ببینی لا للعجب صدای جمهوری اسلامی و صدای هایده!!

بعد فهمیدم از گوشیه این دخترست که کنارم نشسته ولی انگار تو گوش من اجرای زندش برپا بود،اومدم بگم ببخشید خانوم شما ثقل سامعه دارین؟!دیدم عشقیه بنده خدا،بیخیالش!

 

چه قدر راحت یه مسئله کوچیک میتونه اعصاب آدم رو به هم بریزه،داغونش کنه!

بهم میگه تو همیشه پیش من منطقی بودی چته حالا؟!و منم و سکوت!و همین سکوت منه که اذیتش میکنه!و چه قدر سخته دوستاتو متوجه کنی گاهی اوقات حرف تا گلوی آدم بالا میاد،بغض گلوشو میگیره،اشک تو چشماش جمع میشه ولی این حرف تو پیچ گلو گیر میکنه و نمیتونی تخش کنی!

این روزها فقط من و تو موندیم دختر روزهای ماه بهمنی من!

میدونم میخونی،هم تو،هم تو،هم تو و هم خیلی از کسای دیگه...

بهم میگه ناآرومی از چشمات معلومه!چه قدر بد!کاش چشم انعکاس نداشت...ولی من باز هم به جز سکوت چیزی برای جوابت ندارم،نطقم کور شده دختر!

الان دلم میخواد فقط گوش باشم و بشنوم،خیلی از حرف ها رو از خیلی از آدم ها ولی انگار همه نطقشون سکوته!چه قدر دلم میخواد خیلی ها شروع کنن به حرف زدن،بگن تا من هم بگم...

 

تو اتوبان همت عکس این شهید رو،روی دیوار یه خونه ای کشیدن که تازگی ها هم رنگ مجدد شده!!!کنار عکس نوشته پیام من فقط به شما این است:در زمان غیبت اطاعت محض از ولایت فقیه داشته باشید!حوصله فکر کردن به بحث های سیاسی رو ندارم وقتی که خود به خود همه چیز به هم ربط پیدا میکنه!

 

این روزها دلم میگیره،از همه چیز،وقتی اینجوریم حس میکنم دنیا کجه!

حس میکنم که حس میکنه تو حال خودمم...بهم میگه شب عیده،از خودشون عیدی بخواه!منم که گیج میگم از کیا؟؟!

 

هیچ چیز بدتر از این نیست که وقتی به خودت بیای ببینی یه ایستگاه دیر پیاده شدی!!

 

اضافه نوشت١)دلم برای خودم آیه اَمن یجیب میخواهد...

اضافه نوشت٢)ندارد،سرکاری بود!

اضافه نوشت٣)به دنبال جایی برای تنفسم،میخواهم بروم تا هوا بخورم!

   + سیده ی کوچک ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٢
comment نظرات ()

دلـ تنگم!

نه حوصله آپ کردن وبلاگ رو دارم،نه هیچ چیز دیگه!

دل تنگم!

دوستام برگشتن از جنوب...

بهم میگه بیخیال عشقی! میری ایشالا...

   + سیده ی کوچک ; ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٦
comment نظرات ()