فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى

باز محرم رسید...

ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا

بـه لطـمه‌هـای ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـرا

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگی عـجـیـبـش

بـه بـوی سیـب، زمـینِ غـم و حـسین غریـبش

سلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مـهـدی

به چشم کاسه ی خون و به شال ماتم مـهـدی

سـلام من بــه مـحـرم بـه کـربـلا و جـلالــش

به لحظه های پـرازحزن غرق درد و ملامش

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خستـه زیـنـب

بـه بــی نـهــایــت داغ دل شـکــستــه زیـنـب

سلام من به محرم به دست ومشک ابوالفضل

بـه نـا امیـدی سقـا بـه سـوز اشـک ابوالفضل

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه قــد و قـامـت اکـبـر

بـه کـام خـشک اذان گـوی زیـر نـیزه و خنجر

سلام من به محرم به دسـت و بـازوی قـاسم

به شوق شهد شهادت حنـای گـیـسـوی قـاسم

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه گـاهـواره‌ی اصـغـر

به اشک خجلت شاه و گـلـوی پـاره‌ی اصـغـر

سـلام مـن بـه مـحـرم به اضـطـراب سـکـیـنـه

بـه آن مـلـیـکـه، کـه رویش ندیده چشم مدینه

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه عـاشـقـی زهـیـرش

بـه بـازگـشـتـن حُر و عروج خـتـم به خیرش

سلام من بـه محرم بـه مسـلـم و به حـبـیـبش

به رو سپیدی جوُن و به بوی عطر عجیـبـش

سلام من بـه محرم بـه زنگ مـحـمـل زیـنـب

بــه پـاره، پـاره تــن بــی سـر مـقـابـل زیـنـب

سلام من به محـرم به شـور و حـال عیـانـش

سلام من به حسـیـن و به اشک سینه زنـانش

 

اضافه نوشت١):صاحب عزای مجلس ارباب مادر است...

آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند؟!

اضافه نوشت٢):نوا که به دلت بنشیند،بیچاره ات میکند!!

امیری حسین و نعم الامیر...

   + سیده ی کوچک ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٧
comment نظرات ()

عنوان ندارد!!زوری که نیست...

کسی ادعای پیغمبری نمود و اینکه ماهی یک نوبت هم جبرئیل بر او نازل میشود.او را به نزد خلیفه بردند.خلیفه،ادعای او را از پریشان حالی و گرسنگی دانست و دستور داد او را به مطبخ برند و تا آمدن جبرئیل از او پذیرایی کنند.چون وقت مقرر رسید،خلیفه از او پرسید:پیغام جبرئیل چه بود؟جواب داد:فرمود حق سلامت میرساند و میگوید اگر از اینجا که فرود آمده ای جم بخوری از پیغمبری ساقطت میکنم!!

 

 

اضافه نوشت١):این داستان شان نزول ندارد.خواندیم خوشمان آمد،گفتیم بنویسیم بخوانید شاید خوشتان بیاید.تا آپی هم کرده باشیم که اینقدر به جانمان غر نزنند!!

 

اضافه نوشت٢):حال این روزهایمان همراه آسمان همین است ببار ای بارون ببار...

 

اضافه نوشت٣):گاهی خدا آنقدر به آدم حال میدهد که در کف خداییش میمانم!!

 

اضافه نوشت۴):١۶ آذر و مخلفاتش هم تمام شد رفت پی کارش...جانم بسیجی!!

 

اضافه نوشت۵):این روزها فانوس شده است آینه دق من!ولی میشکنم غول فانوس را!این دیگر بین خودمان است و بعضی ها!!

 

اضافه نوشت۶):گاهی اوقات آنقدر پر از حرفم ولی هیچ چیز از این ذهن متوهم آشفته ی تهی برون نمی آید!همین دیوانه ام میکند...

   + سیده ی کوچک ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٩
comment نظرات ()

اتوبوس نوشت 2!!

توی اتوبوس نشستم هنوز از نم بارون روی شیشه های اتوبوس نشسته،یه مادر با دو تا بچه اش سوار میشن و صندلی رو به روی من میشینن،دختر کوچولوش از همون اول شروع میکنه به صحبت کردن.مامان خدا حوصله داره این همه درخت بکاره؟مامان خدا حوصله داره این همه بارون بچکونه؟مامان خدا حوصله داره این همه مریض و خوب کنه؟

مامان....

مامان....

مامان...

مامان خدا حوصله داره این همه مورچه ی کوچولو درست کنه چشماش درد نمیگیره؟ مامان خدا عینکیه؟

مامان خدا حوصله ما بچه ها رو داره؟

معلوم بود این مادر حوصله جواب دادن به سوالهای بچه اش رو نداره آخرش گفت آره عزیزم خدا حوصله اش خیلی زیاده...

»خدا حوصله اش خیلی زیاده»

 

إ‌ إ إ مامان چکمه های تق تقی این خانوم شبیه چکمه هایی که تو داری هر وقت میپوشی بابا میگه شبیه جادوگر شهر اوز میشی!!!

دلم نمیخواست به مادرش نگاه کنم میدونستم داره از خجالت سرخ میشه،یه تشری به بچه اش زد و نشوندش،اشک تو چشم های دخترش جمع شد و گفت پس میرم بچه خدا میشم چون خدا حوصله ی منو داره،دیگه هم تو رو اینقدر اذیت نمیکنم!مامان فقط یه سوال دیگه اینو بهم جواب بده دیگه هیچی نگو چجوری میتونم برم تو آسمون تا بتونم بچه ی خدا بشم؟؟!!

»میخواد بره بچه ی خدا بشه....میخواد بره تو آسمون....»

 

پسرش تا این موقع که ساکت بود یه دفعه کتابشو در آورد و نشون مامانش داد و گفت مامان به این بچه ها میگن امام خمینی اگه امامه پس چرا عکسش و من تا حالا ندیدم چرا عکسش تو خونه ما نیست؟؟؟!!مادرش سرش و آورد جلو و گفت بعدا برات توضیح میدم!!!

از کتاب های دبستان به غیر شعر بازباران و روباه و زاغ و انار و قصه های حسنک و تصمیم کبری و .....عکس امام هم یادمه که صفحه اول کتابمون بود و زیرش نوشته بود امید من به شما دبستانی هاست همون موقع از خوشحالی ذوق مرگ میشدم که یکی هم به ما امید داره!هر چند که سنمون به عمر عزیز امام قد نداد...

دبستانی های مخاطب شما دیگه سنشون از دانشگاه هم گذشت و حالا نسل بعدش تازه به دانشگاه رسیده...یار دبستانی من...یار دبستانی من پاره آجر در دست تو چه کار میکند؟؟...حالا حال  ِ امیدتون چطوره؟

 

 

پی نوشت ١)این روزها همه چیزش یک طرف،آمدن عرفه هم یک طرف!!

پی نوشت٢)این روزها زیاد در مورد حضرت حر شنیده ام!!شاید به برکت کربلایی شدن تو باشد مهربان الهام!!خدایا حریتم بخش به حق حضرت حر....

پی نوشت٣)کلا این ماه ذی الحجیتان مبارک!!

بعدا پی نوشت):

ستاره سحر از صبح انتظار دمید
غدیر از نفس رحمت بهار چکید

گرفت دست قدر،رایت شفق بر دوش‏
زمین به حکم قضا آب زندگى نوشید

«الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمؤمنین والائمة (ع)»

   + سیده ی کوچک ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٥
comment نظرات ()