فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى

!عنوان ندارد

دقیقا پست از همین جا شروع میشود:

این روزها هر چه که میگذرد بیشتر دلم برای طلائیه تنگ میشود!

.

.

.

حالا بگذار درد بپیچد به تک تک اندام های بیقرار زندگی ام!

گاهی اوقات(که بیشتر به، به ندرت نزدیک است) دلبسته ی لحظاتی هستم که تمام درب ها برویم بسته است!

خیلی از درد هاست که تنها به خدا میتوان گفت....فهرستشان طولانی است!

پس چرا بعضی ها انتظار شنیدنش را دارند؟!

گاهی میشود که از این آشفتگی ها دلم میگیرد،و هر چه هم که بخواهی زمزمه کنی الا بذکر الله تطمئن القلوب زمزمه ات نمی آید! و اگر هم بیاید دل سیاه چه از این آیه میفهمد؟!

خدایا،حلالم کن...

 شعار هفته:
درزندگی، هیچ مشکلی نیست که مهم باشد،اگر هم باشد،مهم نیست.                    

میگوید:دیوانه شدی رفت!

اضافه نوشت١) کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد..


اضافه نوشت٢)در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
 این شاهد بازاری ، آن پرده نشین باشد..

اضافه نوشت٣)چه خوش است حال مرغی
که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغی
زقفس پریده باشد
پر و بال من شکستند و در قفس گشودند
چه رها چه بسته، مرغی
که پرش شکسته باشد...

این اضافه نوشت ها صرفا در جهت تصفیه ی روح و روان و کاهش رخوت خیال و حال نویسنده نوشته شده است!!

   + سیده ی کوچک ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢۱
comment نظرات ()

اتوبوس نوشت4

چیز جالبیه وقتی که با دوستات یه دفترچه ی مشکی ِ کوچیک داشته باشی و توی یه مرحله از زندگی همه اتفاق ها و احساساتتون رو توش بنویسی،اون وقت اگر بعد چند ماه دوباره سراغش بری تنها خنده است که به لبت میشینه...! یه دفترچه ی مشکی ِ کوچولو  ِ همه چی نوشت!!

طبق معمول تو اتوبان همت توی ترافیک گیر کرده بودم که دیدم یه پرادو که ٣ تا پسر سوارش بودن آینه به آینه یه ٢٠۶ که راننده اش یه دختر خانوم بود وایسادن کنار اتوبوس صحنه جدیدی برام نبود،پس بیخیالش شدم که دوباره سرم رو برگردوندم سمتشون دیدم اون دختر خانوم با یه پیرهن آستین کوتاه با موهای بلند فر بدون هیچ روسری و پوششی داره قر و غمزه میاد، این صحنه هم متاسفانه برام صحنه جدیدی نبود تنها چیزی که باعث شد نگاهم رو از اونها بر ندارم یه پسر گل فروش بود که اونم کنار اتوبان وایساده بود و داشت نگاه میکرد!که یکی از اون پسرها رفت و خواست ازش  دسته گلی بخره ولی اون پسر گل فروش نفروخت فقط صدای داد زندنش رو شنیدم که گفت این گل ها واسه شما بویی نداره...و اتوبوس راه افتاد!

یادم به رانندگی مامانم افتاد...چه قدر رانندگیش رو دوست دارم!

حتی یادم به چند هفته پیش خودمون هم افتاد که با دوستام داشتیم از سه راه شهید بهشتی میومدیم پایین که یه خانوم میان سال،روسری به سر با یه مانتو لی و عینک ته استکانی اومد جلو و یکهو گفت:آخیییییییی چرا روسری سرتون نمیکنید؟؟!! دوست من:ما اینجوری راحت تریم،احساس آرامش بیشتری میکنیم!

خانوم روسری به سر:نه روسری سرتون کنید!

دوست من:آخه اینجوری ما حریم داریم کسی جرات نمیکنه به ما چیزی بگه!

خانوم روسری به سر:نه روسری سرتون کنید،کسی کلا حق نداره بهتون چیزی بگه!

دوست من(باخنده):حاج خانوم شما به خودتون نگاه نکنید کسی بهتون چیزی نمیگه به ما میگن!!

خانوم روسری به سر:من حاج خانوم نیستم!

دوست من:میشین ایشالا!

خانوم روسری به سر:نمیخوام!

دوست من:از همون حاج خانوم خوب ها!؟

خانوم روسری به سر:نمیخوام،ولی روسری سرتون کنید،خدافظ!

دوست من:نمیخوایم،خدافظ!

پست سرمون رو که نگاه کردیم دیدیم رفت سراغ یه دختر چادری دیگه!

چه قدر دلمون سوخت...

حتی یادم به کلاس بعدظهر دیروز هم افتاد که یک ساعت و نیم کنار یکی از بی نظیرترین دوست هام نشسته بودم و برام اول دفترش نوشت:((باید از خویش بپرسیم که چرا حجت حق، خیمه را امن تر از خانه ی ما میداند!))

وبازم یاد اون پسر گل فروش افتادم...!این گل ها بو نداره...گل بو داره...ولی برا شما نداره!

هنوز توی ترافیک اتوبان شهید همت بودم!دختری که کنارم نشسته بود داشت با گوشی همراهش حرف میزد،از داداشش می گفت که چند روزه داره مشکی می پوشه برای شهادت حضرت زهرا،تعریف میکرد که بابام بهش گفته تا هر وقت قراره مشکی بپوشی برو خونه همون صاحب عزا...

دیگه حوصله شنیدن و دیدن چیزی رو نداشتم فقط میخواستم زودتر برسم به ایستگاه و پیاده شم و برم خونه!

 

بعدا اضافه نوشت:قرار بود بشه ولی نشد!!به قول یه دوست عزیزی:گاهی گمان نمیکنی ولی میشود...گاهی نمیشود که نمیشود!گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است... گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود!گاهی گدای ِ گدایی و بخت یار نیست...گاهی تمام شهر گدای ِ تو میشود!!قرار بود بشه ولی نشد...

   + سیده ی کوچک ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٢
comment نظرات ()

اگر اشاره کنی کائنات می لرزد

غزلی نذر حضرت زهرا(س)

 

همین که دست قلم در دوات می لرزد

به یاد مهر تو چشم فرات می لرزد

نهفته راز «اذا زلزلت» به چشمانت

اگر اشاره کنی کائنات می لرزد

«هزار نکتهء باریک تر ز مو اینجاست»

بدون عشق تو بی شک صراط می لرزد

مگر که خار به چشمان خضر خود دیدی

که در نگاه تو آب حیات می لرزد

تو را به کوثرو تطهیرو نور گریه مکن

که آیه آیه تن محکمات می لرزد

کنون نهاده علی سر،به روی شانهء در

و روی گونهء او خاطرات می لرزد

 

غزل تمام نشد،چند کوچه بالاتر

میان مشک سواری فرات می لرزد

سپس سوار می افتد ،تو می رسی از راه

که روضه خوان شوی اما صدات می لرزد

□□□

وعصر جمعه کنار ضریح روی لبم

به جای شعر دعای سمات می لرزد ...

 

 

 

 

اضافه نوشت١)دست سید حمید رضا برقعی درد نکند!

 

اضافه نوشت٢)چه قدر زود رسید....فاطمیه!!

 

اضافه نوشت٣)مهر بنده به پیشونیمون خورده،چه قدر براش بندگی کردیم که حالا ازش توقع داریم خدایی کنه؟؟!!

 

اضافه نوشت۴)یه دوستی میگفت عجب رسم بدی داره دنیا،همه دوست دارن برن بهشت ولی هیچ کس دوست نداره بمیره...!!

   + سیده ی کوچک ; ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢
comment نظرات ()