فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى

در پس همه روزمرگی ها!

ایستگاه امام خمینی بچه اش رو محکم گرفته بود توی بغلش من و با جمعیت هل داد و اومد تو...

اومد و کنار من ایستاد روبه روی مسافرهایی که نشسته بودند روی صندلی های مترو، چند نفر برای بچه اش جا باز کردند و نشست...

به دستگیره های مترو تکیه داده بودم بهم ذل زده بود و این رو از سنگینی نگاهش میفهمیدم...

چند نفر که رفتند نشست روی صندلی ها دخترش رو گرفت توی بغلش و با اصرار من رو نشوند کنار خودش...

هنوز نگاهم میکرد!

سرم و انداخته بودن پایین و به قفل و کلید آویزون کفشم نگاه میکردم!

~پرسید:از دانشگاه بر میگردی؟

~نه!

~اما به تیپت میاد دانشجو باشی

~هستم اما امروز کلاس ندارم

~چی میخونی؟

~جامعه شناسی

~به دست های دخترش نگاه کردم پر  از مهر بود دستاش رو گرفتم بهش گفتم با دستات چی کار کردی؟

~مامانش جواب داد :رفته بودیم کمیته امداد با خانوم منشی داشتم حرف میزدم دستهاش رو تا بازوهاش مهر زده!ازش پرسیدم اسمت چیه؟گفت ملیکا

~مادرش ادامه داد:دو تا دختر دارم یکی این 5 سالشه یکی هم 8 ساله بابا ندارن خودم بزرگشون میکنم.

نگاهم میکرد و من باز نگاهم رو از نگاهش میدزدیم.

~ادامه داد:چند سال پیش با یه دختری رفت سوئد!

~گفت طلاقت میدم من و برد دادگاه و طلاق داد!

~دخترش پرید وسط حرفمون و گفت:اسمش علی رضا بود خیلی وحشی بود اسم دختره هم زینت!‍

~بهش گفتم تو مگه میدونی دختر؟

~مادرش با حسرت گفت...آره...دیده بودش!

~من و برد دادگاه طلاق داد!دیدم همه چیز رو از دست دادم بچه هام رو از دست ندم دیگه، مهریه ام رو بخشیدم بچه ها رو گرفتم.

~خودم بزرگشون میکنم...کار میکنم،توی یه آرایشگاه!پدر مادر ندارم ،خواهر برادرامم گفتن خودت میدونی خودت بزرگشون کن...سخته خیلی سخت!

~به هیچ کس نمیتونی اعتماد کنی!همه تا وقتی حس کنن بیوه ای بهت طمع میکنن!ازدواج هم نمیتونی بکنی گناه دارن این بچه ها...ناپدری میاد بالا سرشون!

~با خنده ی  تلخی گفت :ان شالله نصیب هیچ کس نشه!

~بهت میاد دختر خوبی باشی،خدا واسه پدر مادرت نگهت داره موفق باشی ...بعضی دختر ها واقعا زندگی آدم رو نابود میکنن!

~ایستگاه خزانه....دست دخترش رو گرفت و خواست پیاده بشه گفت دیر شد دخترم الان از مدسه تعطیل میشه...خداحافظی کرد و رفت!

و من تا حرم مطهر همه صحبت هاش برام چند بار مرور شد!

   + سیده ی کوچک ; ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢۸
comment نظرات ()

ای گل رویت بهار عالم آرای همه....

انگار از ازل رسم است که دستهای مجروح ، علم شیعه را بالا بگیرند...

 

 

پ.ن:دلم به همین دعاهای پدرانه دست های مجروح تو خوش است سید علی...

 

پ.ن:بابا میگن درده که بعد 23 سال اولین همایش تجلیل از جانبازان قطع نخاعی برگذار میشه...

   + سیده ی کوچک ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٦
comment نظرات ()