فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى

اتوبوس نوشت4

چیز جالبیه وقتی که با دوستات یه دفترچه ی مشکی ِ کوچیک داشته باشی و توی یه مرحله از زندگی همه اتفاق ها و احساساتتون رو توش بنویسی،اون وقت اگر بعد چند ماه دوباره سراغش بری تنها خنده است که به لبت میشینه...! یه دفترچه ی مشکی ِ کوچولو  ِ همه چی نوشت!!

طبق معمول تو اتوبان همت توی ترافیک گیر کرده بودم که دیدم یه پرادو که ٣ تا پسر سوارش بودن آینه به آینه یه ٢٠۶ که راننده اش یه دختر خانوم بود وایسادن کنار اتوبوس صحنه جدیدی برام نبود،پس بیخیالش شدم که دوباره سرم رو برگردوندم سمتشون دیدم اون دختر خانوم با یه پیرهن آستین کوتاه با موهای بلند فر بدون هیچ روسری و پوششی داره قر و غمزه میاد، این صحنه هم متاسفانه برام صحنه جدیدی نبود تنها چیزی که باعث شد نگاهم رو از اونها بر ندارم یه پسر گل فروش بود که اونم کنار اتوبان وایساده بود و داشت نگاه میکرد!که یکی از اون پسرها رفت و خواست ازش  دسته گلی بخره ولی اون پسر گل فروش نفروخت فقط صدای داد زندنش رو شنیدم که گفت این گل ها واسه شما بویی نداره...و اتوبوس راه افتاد!

یادم به رانندگی مامانم افتاد...چه قدر رانندگیش رو دوست دارم!

حتی یادم به چند هفته پیش خودمون هم افتاد که با دوستام داشتیم از سه راه شهید بهشتی میومدیم پایین که یه خانوم میان سال،روسری به سر با یه مانتو لی و عینک ته استکانی اومد جلو و یکهو گفت:آخیییییییی چرا روسری سرتون نمیکنید؟؟!! دوست من:ما اینجوری راحت تریم،احساس آرامش بیشتری میکنیم!

خانوم روسری به سر:نه روسری سرتون کنید!

دوست من:آخه اینجوری ما حریم داریم کسی جرات نمیکنه به ما چیزی بگه!

خانوم روسری به سر:نه روسری سرتون کنید،کسی کلا حق نداره بهتون چیزی بگه!

دوست من(باخنده):حاج خانوم شما به خودتون نگاه نکنید کسی بهتون چیزی نمیگه به ما میگن!!

خانوم روسری به سر:من حاج خانوم نیستم!

دوست من:میشین ایشالا!

خانوم روسری به سر:نمیخوام!

دوست من:از همون حاج خانوم خوب ها!؟

خانوم روسری به سر:نمیخوام،ولی روسری سرتون کنید،خدافظ!

دوست من:نمیخوایم،خدافظ!

پست سرمون رو که نگاه کردیم دیدیم رفت سراغ یه دختر چادری دیگه!

چه قدر دلمون سوخت...

حتی یادم به کلاس بعدظهر دیروز هم افتاد که یک ساعت و نیم کنار یکی از بی نظیرترین دوست هام نشسته بودم و برام اول دفترش نوشت:((باید از خویش بپرسیم که چرا حجت حق، خیمه را امن تر از خانه ی ما میداند!))

وبازم یاد اون پسر گل فروش افتادم...!این گل ها بو نداره...گل بو داره...ولی برا شما نداره!

هنوز توی ترافیک اتوبان شهید همت بودم!دختری که کنارم نشسته بود داشت با گوشی همراهش حرف میزد،از داداشش می گفت که چند روزه داره مشکی می پوشه برای شهادت حضرت زهرا،تعریف میکرد که بابام بهش گفته تا هر وقت قراره مشکی بپوشی برو خونه همون صاحب عزا...

دیگه حوصله شنیدن و دیدن چیزی رو نداشتم فقط میخواستم زودتر برسم به ایستگاه و پیاده شم و برم خونه!

 

بعدا اضافه نوشت:قرار بود بشه ولی نشد!!به قول یه دوست عزیزی:گاهی گمان نمیکنی ولی میشود...گاهی نمیشود که نمیشود!گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است... گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود!گاهی گدای ِ گدایی و بخت یار نیست...گاهی تمام شهر گدای ِ تو میشود!!قرار بود بشه ولی نشد...

   + سیده کوچک ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٢
comment نظرات ()